دونالد داک هرگز باور نمیکند، اما او از راه رفتن در خواب رنج میبرد. او در این وضعیت بیخبری مطلق، هر شب به خانه دیزی میرود، گویی زمان قرار عاشقانه آنهاست؛ دیزی با دانستن اینکه نباید یک خوابگرد را بیدار کرد یا با او مخالفت کرد، با او همراهی میکند، اما دنبا…